سفر اخیر من به ایران (بعد از بیش از ۵ سال) چند نتیجه برای من داشت:

  1. بخش زیادی از ناراحتی ذهنی من فشارهای درونیه. قبل‌تر فکر می‌کردم که هم‌صحبت نبودن با آدمای هم‌تیپ خودم، عدم فهم محیط و همواره خنگ ظاهر شدن، و یا مشکلات ایران ریشه‌ی اصلی ماجراست.
  2. بخشی ناراحتی من با خانواده هم ربطی به رفتار اون‌ها نداره. قبل‌تر ناراحتی خودم رو به این موارد نسبت می‌دادم؛ اینکه:
    • حتی بعد از قبول حرف‌های من، دوباره کار خودشون رو می‌کنند.
    • خودشون رو عمیقا مقید به رعایت رسم‌هایی می‌دونن که به وضوح باعث زحمت هستن.
    • درخواست‌هاشون، به هر دلیل، پیش از یک درخواست معمولی، به «گیر» تعبیر می‌شه و بنابراین مرتب احساس می‌کنم که استقلالی ندارم.

    به نظر میاد که مورد اول ممکنه که یک سوتفاهم بوده باشه: اون‌ها کاری که من روش اصرار دارم رو نمی‌کنن چون اولویتشون نیست. اما اگر باشه شاید همون کار رو بکنن. موارد دوم و سوم اما هنوز پا برجا هستن.

حس من نسبت به خانواده چه درست باشه و چه غلط، چیزی که واضحه اینه که من خیلی از فرصت‌ها رو به خاطر این افسردگی درونی دارم سوخت می‌کنم. بنابراین باید به فکر کنترلش بود…