نزدیک یه ماه پیش، ۱۸ و ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ رژیک ایران اینترنت رو قطع و مردم رو کشتار کرد. عدد کشتارها از ۳۶ هزار شروع میشه به بالا. به لطف استارلینک یه تعداد خیلی کمی فیلم می‌رسید بیرون. اما بیشتر هر چه که بود، روایت بود از آدمایی که از مرز رد شده بودن، شنیده از آشنایانی با تلفن بین‌الملل تونستن زیر یک دقیقه تماسی بگیرن، و متن. متن از ایران. متن خیلی مهم بود. شده بود مدیوم اصلی اطلاعات. و می‌گفت چقدر وضعیت بده. ما نمی‌فهمیدیم. تا این که فیلم‌هایی کم‌کم اومد بیرون که غیرقابل تصور بود. آدم‌ها رو بیشتر به هم ریخت. بی‌خبری هم بود. ترس و اضطراب و ناامیدی و خشم بود توی روزای اول تا این که آدما(ی بیرون) خودشون رو تونستن کمی جمع کنن و شروع کنن به رسوندن صدای بقیه به بیرون. البته هر چند وقت یه بار، با اومدن یه فیلم جدید، اغلب روحشون دوباره و سه‌باره می‌مرد.

منم شروع کردم به دنبال کردن اخبار و پیدا کردرن منبع موثق‌(تر − در غیاب اینترنت و تلفن و پیامک، چیزی به اسم منبع موثق عملا شوخی بود). به حرف این و اون گوش می‌دادم توی توییتر. مصاحبه‌های آدمای مختلف رو تو یوتیوب می‌دیدم، هشتگ میزدم و لایک و ریتوییت بود که ازم فوران می‌کرد. اما وضعیت آچمز آچمز بود. نه کاری میشد کرد، و نه میشد کار کرد. هیچ‌کاری نکردن هم کار به آدم حس گناه میداد.

بعد از یکی دو هفته سوراخ‌هایی باز شد از داخل و فیلم‌های بیشتری می‌رسید و عدد کشته‌ها مرتب می‌رفت بالا (هنوز هم که این رو می‌نویسم تعداد دقیق مشخص نیست). ولی خوب حداقل آدما بیشتر تونستن رو خودشون مسلط بشن و برنامه بریزن. البته مسلط خیلی اطمینان داخلش زیاده. واقعیت اینه که تقریبا همه‌ی آدما خودشون رو توی یه تعداد زیادی دوراهی می‌بینن: برم تظاهرات یا نه؟ موافق شاهم یا نه؟ موافق رفتار چپ (اروپا) هستم یا نه؟ R2PforIran یا نه؟ و کلی دوراهی اخلاقی و سیاسی و تکنیکی دیگه. منم مستثنی نبودم. اول تظاهرات رفتم و بعد نرفتم. توی نصف همون تظاهرات جاوید شاه گفتم و توی نصف دیگه نگفتم. چندروزی طرفدار R2P بودم و دیگه نیستم. دوستدار حنگ بودم و الان دیگه نه.

الان اما حس می‌کنم به یه متاحالتی پایداری رسیدم. این که جنگ خارجی نه و اتحاد تکثرگرایانه‌ی اپوزیسیون بله. بر عکس همیشه که توی این دوراهی‌ها مردد بودم، الان حس می‌کنم این نظر فعلی من راه درستیه. مورد دومش که ۱۰۰٪ درسته و حتی می‌تونم ازش دفاع کنم، اما برای دفاع از عدم جنگ خارجی هنوز نمی‌تونم آدمای احساسی رو قانع کنم (شاید قرار نیست که کسی که پر از احساسه قانع بشه). مخصوصا الانی که دارم اینو می‌نویسم، هنوز سایه‌ی جنگ هنوز روی سر کشوره و احتمالی هم که خود من میدم اینه که جنگ میشه. با این که مثل دور قبل با اسراییل، مذاکراتی قراره فردا رخ بده. ولی امیدوارم پشت پرده اتفاقای دیگه‌ای بیفته.

به هر حال. چیزی که به خاطرش این متن رو نوشتم این بود که یادم بمونه که من توی این مدت معتاد شدم. به توییتر و ریتوییت و دیدن یوتیوب. حکم مخدر رو داشت برام. در عمل من رو فلج کرد از لحاظ جسمی و ذهنی. گاها روزهایی بود (مثل همین امروز) که صبح تا شب با پشت قوزکرده و شکم خالی و مثانه‌ی پر و بدن کثیف ساعت‌ها زل‌ می‌زدم به مانیتور و تهش هم هیچی. حتی چیزی رو هم که میدیدم نمی‌فهمیدم. می‌فهمیدم که کلی چیز هست برای خوندن، تحقیق و یادگرفتن. بوکمارکشون می‌کردم. اما هیچوقت عملا دنبالشون نرفتم. یعنی نتونستم خقیقتش. ذهنم چنان خسته می‌شد و تنها می‌تونستم بخوابم تا خودمو برای فردا و راند بعدی آماده کنم. این روتین نه تنها مستاصل‌تر، که حتی خنگ‌ترم هم کرد. در این حد که حتی به ذهنم نمی‌رسید که برای جواب یک سوالم منتظر نشم که ملت توتوریال درست کنن و شاید تو یوتیوب بتونم جوابم رو پیدا کنم. بهم خطور نمی‌کرد که چرا خودم رو مقید نمی‌کنم که سر یه رشته رو بگیرم و همونو یاد بگیرم.

اما خداقل امروز اینو فهمیدم که رفتارم تا حدی اشتباه بود. از الان سعی می‌کنم که حداقل بفهمم که شبکه چطور کار می‌کنه و فیلترینگ و وی‌پی‌ان و باقی تکنولوژی‌ها چطوری کار می‌کنن. شاید خیری از من به کسی برسه.