ظرفیت انسان
تجربهی یه اثر، توی هر حوزهای، کار سختی نیست. تنها چیزی که میخواد یه سری سنسوره. یا میخونیش، یا میبینیش، یا میشنویش، یا میبوییش، یا لمسش میکنی، یا هزارویک یای دیگه. اما برخی آدما نه تنها تجربه، که آثار رو درک میکنن. قدر و ارزشش رو میفهمن.
برخی حتی یه قدم جلوتر میتونن برن. علاوه بر درک، میتونن آثار رو بازسازی کنن. از این مرحله جلوتر هم جای وارستگانیه که نه تنها میتونن یه چیزی رو درک و بازسازی کنن، که حتی میتونن یه چیزی رو از صفر خلق کنن.
این مرحلهی سوم، به نظرم غایت انسانیته. به وجود آوردن چیزی که وجود نداشته. چیزی که بقیه با تجربه و درک و بازسازیش احساس لذت کنن. هنر، ابزار، ساختار اجتماعی یا نهاد، همگی نوعی اثرن. چیزی که در کل ارزش افزوده تولید میکنه.
سوال اما اینجاست: اگه فهمیدیم که ما در مراحل ابتدایی هستیم و نمیتونیم چیزی رو خلق کنیم، تکلیف چیه؟
چه باید کرد اگه فهمیدیم که ظرفیتمون صرفا در حد درک زیبایی و ارزش یه اثره اما حتی نتونیم یک قدر یک عدد مرزه از اون رو بازسازی کنیم، یا اگه فهمیدیم که تنها هنری که در پنجه داریم کپیکاریه و در قدر و اندازهی ساخت اثر نو نیستیم؟
آیا باید افسرده بود از این کم بودن ظرفیت انسانی یا میتوان کاری کرد؟