درنهایت نه به جنگ
مقدمه
امروز سال ۴۰۵ تحویل شد. در مسیر خونه داشتم به حرفای پرستو فروهر گوش میکردم که یهو حس کردم، در کنار خیلی گزارهها و حرفای دیگه، من رو قانع کرد که نه تنها راحت مخالفت کنم با جنگ که دلیل و از همه مهمتر نوعی از راهحل هم داشته باشم. این رو مینویسم که نه برای این که شمای خواننده رو قانع کنم، بلکه چون میخوام مسیر ذهنی خودم و استدلالهام رو از یاد نبرم، به چالش بکشونمشون و قویتر بکنمشون. طبعا برخی (اگه نه همهی) استدلالها ضعیفن و نتیجهی پایانیام هم قطعی نیست. مضاف بر این که یک استدلال حسیای هم دارم که تمامی حرفهای پایین رو اساسا بیمعنا میکنه. اما اون بمونه برای بعدا.
به هر حال، این جا میخوام بگم که چرا مرتب توی موضعم نسبت به جنگ تاب خوردم.
مراحل
- نه به جنگ (قبل از کشتار ۱۸ و ۱۹ دی): این واضحترین موضع است. کی از جنگ خوشش میاد؟ جنگ چیزی نداره جز ویرانی و زجر برای مردم و عقب بردن دهها سالهی ممکلت. پس تا میشه، باید جنگ رو عقب انداخت به عنوان گزینهی آخر.
- آری به دخالت خارجی و R2P (از ۱۸و ۱۹دی تا هفتهی اول بهمن): کشتار باورنکردنی حین قطع کامل پیام و تماس و اینترنت من رو در چنان وضعیت استیصالی برد که خودم هم نمیدوستم وجود داره. یه سری روزها که از خواب بیدار میشدم باورم نمیشد که این اتفاقها خواب نیست. ناامیدی محض. حس شدید به این که یه نفر باید بیاد و این جانیها رو بریزه کنار. حالا هرکی.
- نه به جنگ (از حدود ۱۰ام بهمن تا شروع جنگ در ۲۸ بهمن): کمی اینترنت باز شد و تونستم با آدما صحبت کنم. کشتار شده بود. بد هم شده بود. کسی واقعا دوست نداشت صحبت کنه راجع بهش. اما دوستان و اطرافیان من که داخل ایرانن حملهی خارجی رو مضر میدونستن چون، در نهایت و جدا از تمامی ضررهاش، عاملیت رو از مردم میگیره. چه درست و چه غلط، باوری در برخی از ~مردم~ اطرافیان من شکل گرفته بود که: «علاوه بر جا، پهلوی با این فراخوانش هم بسیار مقصره. جاسوسهای اسراییلی هم نقشهای پیادهکردن که تلفات رو بیشتر هم بکنه». طبعا به خاطر نبود اینترنت درستیسنجی یا ابطال این گزارهها، حتی الان هم امکان ناپذیره. در نتیجه سوال اساسی برای من این بود: در وضعیتی که کسی نمیدونه که کشتار *دقیقا چطور (با چه روندی، و احتمالا چه برنامهای و توسط کی) انجام شد و آدمها باورها (و صرفا باورهای) بسیار متضادی در مورد این مورد دارن، چطور باید فهمید که مردم داخل چی میخوان؟* و جواب من خیلی ساده بود: نمیشه! مگر این که اینترنت باز بشه. پس فعلا جنگطلبی تعطیل (به همان دلایل همیشگی که جنگ شر است) و همگی با هم به سری کاندوییت!
- آری به جنگ (از زمان اعلام مرگ خامنهای تا ۲۹ اسفند): جنگ، جدا از خواست ما آدمهای عادی، شروع شد و اینترنت هم دوباره قطع. بعد از چند روزی که به خودم اومدم، بعد از شنیدن خبر مرگ خامنهای و کمکم دار و دستهاش، دروغ چرا، خوشحال شدم. هر روز یکی دو نفر کشته میشدن که به رژیم وصل بودن. چرا که نه؟ اگه جنک اینه که افرادی که ملت ما رو بدبخت و کشتار کردن خودشون کشته بشن، چرا نباید موافقش بود؟ صد البته که من متوجه تلفات غیرنظامی بودم (به خصوص حادثهی تلخ مدرسهی میناب تو روز اول جنگ). اما حقیقتش، نفرت من از آخوند خیلی خیلی بیشتر از مهر و محبت من بود به آدمای داخل ایران.
این جمله گلدا مایر، نخست وزیر دهه ۷۰ اسراییل در مورد خیلی زمانها و مکانهای دیگه هم درسته: «صلح زمانی به دست می آید که عشق آنها نسبت به فرزندانشان از نفرتشان نسبت به ما بیشتر باشد.»
— استونر (@Derang19) March 20, 2026به علاوه که آمارهای تایید شد میگفت که تلفات غیرنظامی حدود ۱۰٪ از کل تلفاته (مثلا نگاه کنید به گزارش ههنگاو در ۱۰ روز اول و ۲۱ روز اول جنگ). این در مقایسه با حکومتی که دهها هزار آدم رو در عرض ۴۸ ساعت کشته، اونم با چه قساوت بیحد و حصری، بسیار بسیار آمار بهتریه. صدالبته که هر یک جان مهمه. ولی تو این مورد به خصوص، برای من این مسالهی تراموا جواب خیلی خیلی سادهای داره: کشته شدن آدمای کمتر توسط اسراییل بهتره. در نتیجه جنگ خیلی هم خوبه. مضاف بر این، اگه قرار بر برگردوندن عاملیت به مردم باشه، زده شدن مهرههای رژیم کمک میکنی به همتراز شدن نسبی قدرت مردم در برابر رژیم، که خود این یعنی تقویت عاملیت مردم. به علاوه، مردم تمامی راههای مدنی و خشونتپرهیز رو امتحان کردن. مگه اصلا راهی مونده؟ حتی گیرم که جنگ تموم شد و جا موند. این آیا وحشتناکتر از جنگ نیست؟ مخصوصا الان که همه میدونیم که رژیم دیگه چیزی برای از دستدادن نداره و فقط با زور اسلحه و سرکوب است که میتونه حکومت کنه. پس ۱۰۰٪ که آری به جنگ تا سرنگونی جا.
نه به جنگ
این تابخوردن موضع، برای من این رو روشن کرد که هر فرد طرفدار جنگ باید بتونه به این سوالا پاسخ بده:
۱. آیا واقعا جنگ به سرنگونی منجر میشه؟
۲. آیا بعد از سرنگونی، مردم ایران میتونن خواستشون مبنی بر توقف جنگ رو اعمال کنن؟
و هر آدم ضدجنگ هم اینها رو:
۳. با آتشبس و موندن جا ای سفاکتر و ترسناکتر، چطور میشه اون رو سرنگون کرد؟
۴. آیا راه حل مسالمتآمیزی بوده که امتحان نشده باشه؟
جواب دو سوال اول برای من (و فک کنم هر کسی که با خودش روراسته) روشنه:
۱. نه. خیلیخیلی نامحتمله. جدا از زمینینبودن جنگ (حداقل تا امروز) و مسايل لجستیکی، چیزی که واضحه اینه که الان بیش از یه ماهه که خامنهای مرده و یکیدو هفتهاست که مجتبیشون (اگه زنده باشه) اومده رو کار. اما سیستم جا هنوز با قدرت داره میره جلو. این فقط یه پیام داره. که رژیم واقعا یه نظامه و به شخص وابسته نیست. در نتیجه، سرنگونیش نیازمند زدن کل این ساختاره که امکان ناپذیره. چون مرز پررنگی وجود نداره بین داخل و خارج رژیم. یه گرادیانه که همه رو کموبیش توی یه سلسله مراتب درگیر کرده.
۲. آیا واقعا کسی باور میکنه که بیبی هدفش آزادی ایران باشه و ادا کردن دین اسراییلیها به کوروشکبیر؟ همه میدونیم که این حرف خزعلبه و این امید که اسراییل بعد سرنگونی جنگ رو خودش متوقف کنه واهی. همین الان سوریه و لبنان جلوی چشممون هستن. هر موقع که بیبی حال کنه، بمبه که روانه میشه سمت این کشورا. تاریخی هم نگاه کنیم، اسراییل نشون داده که ابدا با زیرپا گذاشتن اصول بینالملل مشکلی نداره. تازه این برای زمانی که بود که مردمشون از داخل نسبتا ضد جنگ بودن. تو این روزا (به طور دقیقتر تا ۱۳ مارچ) اوضاع خیلی بدتره و بالای ۹۰ درصد! از اسراییلیها خواستار جنگ با ایرانن. در نتیجه دست بیبی برای زدن ایرانه حسابی بازه و چیزی که اصلا توی بازی نیست عاملیت و خواست مردم ایرانه.
این دوتا پاسخ، از من میپرسی، ردخور ندارن. در نتیجه، اتفاقا اونی که داره این موضوعها رو نادیده میگیره، همون اونه که داره امید میفروشه. امید به سرنگونی رژیم با جنگ و امید با پایان خودسر جنگ توسط اسراییل.
نتیجهی منطقی فرعی، یا به قول ریاضیدونها corollaryای که میشه استخراج کرد از این دو اینهاست:
۱. تنها راه سرنگونی، یه سرنگونی گستردهاست و از درون. به چه شکلی معلوم نیست. شاید کمی ریزش، کمی ارعاب، کمی ترس، کمی فرصتطلبی، کمی تغییر باور. هر کدوم به یه مقدار و در یه سطی از این سلسله مراتب.
۲. جنگ رو باید متوقف کرد. بیبی رو باید متوقف کرد. کی میتونه؟ من؟ شما؟ به وضوح نه. فقط ترامپه که این قدرت رو داره. اگه فشار روی ترامپ بیشتر بشه که مجبور بشه بکشه عقب، اسراییل هم تا حد خوبی مجبور میشه که بکشه عقب.
میمونه جرقهی جواب ۳ و ۴ که من بالاخره براشون یه جوابی پیدا کردم. جوابای من اینهان:
۳. سرنگونی رژیم سفاکی که بعد از جنگ اتفاقا خودش رو برندهی جنگ میدونه و مغرور به توان نظامیش، از خیابون نمیاد. بعد از ۱۸ و ۱۹ دی معلوم شد که خیابون یعنی حمام خون. غالب مردم هم که مسلح نیستن. پس اساسا جنگ گسترده و پایاپایی نمیتونه شکل بگیره (البته با فرض وارد نشدن پیشمرگههای کورد و خارجیها به درگیری مسلحانه). درنتیجه تنها مسیر، یه مسیر خشونتپرهیزه. اما کدوم مسیر؟ سوال ۴ دقیقا این رو جواب میده که جرقهاش این حرفای فروهر بود:
۴. اعتصاب واقعا سراسری. نه فقط معلمها، نه فقط کامیوندارها، نه فقط بازاریها، نه فقط کوردها. همه. این دقیقا یکی از چیزهاییه که فروهر ازش به عنوان «ابزارهای و راههای متفاوت» نام میبره. درسته که قبلا اعتصاب، اعتراض مدنی، صنفی، جریان اصلاحطلبی، انتخاب بد بین بد و بدتر، و کلی چیزهای دیگه امتحان شده. اما این ابزارها صفر و یک نیستن. گستردگی استفادهشونه که بُرَندگیشون رو مشخص میکنه. یکی از دلایلی که «زن، زندگی، آزادی» برنده بود و تونست مرز حجاب اجباری تا حدی خیلی زیادی عقب برونه گستردگیش بود (البته زنزندگیآزادی به نظر تازه شروع شده و هنوز کلی خواسته هست برای برابری حقوق زنها و اقلیتها و …). قبلتر اعتصابهای زیادی داشتیم. اما حتی بهترینهاشون (مثل معلما و کارگرای هفتتپه) هم محدود بودن به قشر خودشون. چیزی که من دارم ازش حرف میزنم یه اعتصاب فراتشکلی و فراصنفیه. شما فرض کن که فردای روز آتشبس و دیروز روز آزادی، تمامی شاغلین بمونن خونه برای اعتصاب. بسیجی و سپاهی چه کار میتونه بکنه؟ بیاد تکتک آدما رو از تو خونه بکشه بیرون؟ تهدیدشون کنه؟ بکشدشون؟ تهش حتی اگه این کارها رو هم بکنه، اون کاری که یه فرد شاغل باید انجامش میداده انجام نمیشه. حتی اگه سپاهیها خودشون برن کار رو دست بگیرن، باز هم کلی کار میمونه (تعداد کل سپاهیهای این مملکت تنها چند ۱۰هزار نفره اما تعداد شغلها خیلی بیشتر). در نتیجه، دیر یا زود، سپاهی مجبوره بسازه با ملت.
در نتیجه، حداقل روی کاغذ، «نه به جنگ» میتونه جوابی برای سرنگونکردن جا بده. اما آیا این جواب امیدفروختن نیست؟ به نظر من نه. چیزی امید واهیه که مردم توش تاثیرگذار نباشن و نشه ریسکش رو کنترل کرد. این دقیقا برعکسه. مردمن که عمل رو جلو میبرن و همون مردم هم هستن که میتونن ریسکش رو کنترل کنن و ریزاستراتژی بچینن. مثلا یه چالش دمدستی اینه که «مگه هر کسی میتونه برای یه مدت طولانی بره تو اعتصاب؟» و جوابش اینه قطعا نه. اما راهحل کم کردن این ریسک اینه که اون بخشی از مردم که میتونن اعتصاب کنن، بهتره به دوستان، نزدیکان، هممحلی یا همکارایی که این توان رو ندارن کمک کنن. مگه حین همین جنگ از این تیپ کمکها ندیدیم؟
کار برای کردن، ایده برای چکشکاری، و به قول فرهاد گفتنیها زیاده. باید دید بعدتر این متن چطوری متحول میشه. اما تا اون موقع، من فکر میکنم که از ۱ فروردین ۱۴۰۵، حداقل با استدلال و اطمینان بیشتری میتونم بگم که ضدجنگم.